ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

درباره چلمن خان:


آنچه گذشت:


آخرین پستها :


عزیزانم:


آمار وبلاگ:



دل پر غم

نوشته شده توسط:چـُـلــمَــن خـــان
شنبه 17 بهمن 1388-05:30 ق.ظ

امشب دلم به وسعت همه‌ی آسمونهای دنیا گرفته. عصری که دعوای سختی با خانم مادر کردم به خاطر اینکه دایی کوچیکه زنگ زده بود و دلداریم میداد برای رفتن به سربازی و یه‌مشت گلواژه تحویلم داد که نگران نباش و خوش میگذره بهت و این حرفها که تابلو بود از طرف خانم مادر شارژ شده که بیاد به من بگه و منم به خاطر شرایطی که دارم بدم میاد کسی برام دلسوزی کنه و معتقدم زندگی شخصی من هیچ ربطی به کسی نداره و بدم میاد از اینکه زندگی خصوصیمون به بیرون درز کنه حتی به نزدیک‌ترین اقوام!! نتیجه دعوا و دادوبیدادهای من اثر ماندگاری بود که روی در کمد اتاقم به جا موند و فقط یخورده در شکسته رفته تو که دقیقن جای پاشنه پامِ اثر باید موندگار باشه دیگه, قبلن گفته بودم من وقتی خیلی عصبی بشم رو درودیوار خالی میکنم.پدر هم کاملن حق رو به من میداد و سعی میکرد که آرومم کنه. هیچی هم نتونست آرومم کنه و هق هق کنان خوابم برد. شب هم رفتم خونه‌ی آقای چوب لباسی که بلکه روحیم تغییر کنه ولی افاقه نکرد و آخر شب هم به تنهایی در خیابونهای تهران تو اتوباناش گشتم و آهنگهای سالهای 83 84 رو گوش میکردم و آرزو میکردم برگردم به اون دوران به دوران دانشجویی تا اشتباهاتم رو جبران کنم ولی چه فایده که امکان پذیر نیست. حسرت خوردن فایده‌یی نداره!! فریدون آلبوم سال 84 و این آهنگ جدیده که خونده بدجوری بهم آرامش میده مخصوصن وقتی توی اتوبانهای تهران در نیمه شب در حال رانندگی باشی و سیگار هم گوشه لبت و دوتا گیلاس هم زده باشی.
من همیشه کمی از عطرهام رو نگه میدارم و هر چند وقت یک بار درشو باز میکنم و بو میکنم و میبرم به روزهایی که این عطر رو میزدم امشب هم یکی یکی عطرهایی رو که از سال 80 به اینور میزدم درآوردم و بو کردم و رفتم به اون دوران و با خودم و آهنگهای فریدون حال کردم ولی آروم نشدم.
آخر شب هم از خونه چوب لباسی بعد از طی کردن مسافتی در اتوبانهای تهران رفتم شام خوردم. احتیاج به این تنهایی دارم.ای کاش موقعیتش بود که یه سفر هم شمال برم. اگر قرار بشه بعد از 22 بهمن برم سربازی حتمن قبلش یه سفر هم شمال میرم دلم برای جاده چالوس تنگ شده. عاشق رانندگی تو جاده هستم ساعت 4 صبح.

یاد سالهای از دست رفتم که میوفتم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که از اعماق وجودم آه بکشم. ای کاش این حاج‌خانوم 3 یا 4 سال زودتر میومد تو زندگی من.ای کاش تجربه‌یی رو که الان دارم سالها پیش داشتم و ای‌کاشهای فراوانی که گفتنش به اندازه یه کتاب میشه!!!!!!!!!!!!


پیشنهاد میکنم این آهنگ جدید فریدون رو از اینجا
دانلود کنید.فوق‌العادست!!


تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 17 بهمن 1388 12:54 ق.ظ

صحبتی با خالق

نوشته شده توسط:چـُـلــمَــن خـــان
پنجشنبه 15 بهمن 1388-12:15 ق.ظ

خدای بزرگ من و میشناسی ؟؟ همونیم که سالهاست که هیچ موفقیت و خوشحالی نداشتم تو زندگیم. سالهاست که از ته دل نخندیدم. تو که خودت حال من و خوب میدونی.مگه خودت نگفتی از رگهای شما بهتون نزدیکتریم؟؟ پس چرا یه نیم نگاه سمت من نمیندازی؟؟ رفتم کنار دریا ازت خواستم, توی جنگل و طبیعتِ بکرِت ازت خواستم. تو مکانهای مقدست ازت خواستم. شب موقع خواب توی تاریکی باهات حرف زدم مستقیم با خودت حرف زدم. بندگان خوب و بیگناهت و مردان بزرگ رو واسطه قرار دادم بلکه به خاطر اونا یه نیم نگاه بهم بندازی. هرجایی که رسیدم ازت خواستم کمکم کنی. پس کِی میخوای یه نگاه هم به این بنده گناهکارت بندازی؟؟ آخه چقدر بالاپایینم میکنی؟؟ هشت ساله که بالا پایین شدم. به خودت قسم من دیگه طاقت ندارم آخه مگه من چند سالمه که باید این همه فشار روم باشه.امشب اومدم اینجا برات بنویسم تا یک راه دیگه رو هم امتحان کرده باشم.امشب دیگه تو خلوت باهات حرف نمیزنم اومدم اینجا که بنده‌های دیگت هم ببینن و بخونن و اونا هم شاهد باشن که با تمام وجود دارم ازت میخوام کمکم کنی. خداجون خدای عزیزم من دیگه تنها نیستم و زندگی من نیست فقط, یک نفری هم منتظره منه میفهمی؟؟ کسی که نمیتونه دوسال به خاطر من صبر کنه. اون میخواد صبر کنه ولی شرایطی که خودت بهتر از من میدونی این اجازه رو نمیده.الان دیگه بحث فقط من نیستم پای یک نفر دیگه هم در میونه. با تو همیشه راحت حرف زدم, با صمیمیت تمام نه مثل مواقعی که با اساتید دانش‌گا حرف میزدم. تورو یه دوست میبینم و اونطوری که شنیدم اگه  بندت یه چیزی رو از ته دل ازت بخواد براش انجام میدی!! من که دیگه از ته دل هم گذشته دیگه با چه زبونی باید ازت بخوام کمکم کنی؟؟ از تو دلم خبر داری میدونی چی داره بهم میگذره!! میدنی چه روزایی رو دارم پشت‌سر میذارم. پس بیا و یاریم کن. بیا و این خواسته‌یی رو که ازت دارم استجابت کن. خدای عزیزم یادت میاد اونشبی که زیر آسمون پر ستاره کنار رودخونه چی بهت گفتم. من که خودم وقتی یاد اونشب میوفتم مو به تنم سیخ میشه. اصلن ببینم تو با همه بنده‌هات اینطوری رفتار میکنی یا فقط با من اینطوری هستی؟؟؟ چه برنامه‌یی برام داری؟!! بازم میخوای بالا پایینم کنی؟؟ ولی به خودت قسم من دیگه تحمل ندارم پس کمک کن چون دیگه چیزی نمونده که نقض طبیعت کنم!!! ولی با همه اینها بازم آخرین حرفی که دارم باهت اینه که بگم:خدای شکرت برای همه‌ی داده‌هات و نداده‌هات و جمله‌یی رو که مدتهاست سر زبونمه و همه جا هم کامنتش کردم: الهی .  گاهی . نگاهی!!

پ.ن:امروز رفتم یک مرکز مشاوره برای معافی سربازی.اِم‌آرآی رو دید گفت معاف نیستی دیسکت خفیفه!!

پ.ن:کامنت دونی این پست بستست چون اعصاب مصاب ندارم رفته هالی دِی!!!

پ.ن:حال مادر آقای پدر خوب نیست تو این اوضاع و احوال فقط همینو کم داشتم!!


بعدن نوشت:کامنت دونی رو باز کردم.!!!


تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 15 بهمن 1388 12:46 ب.ظ

شکرانه

نوشته شده توسط:چـُـلــمَــن خـــان
سه شنبه 13 بهمن 1388-01:27 ب.ظ

انگار دعاهام داره مستجاب میشه. خودمم موندم خوشحال باشم یا نارحت. صبح رفتم دکتر گفت مهره 5 دیسک داری. ازش پرسیدم همون هر.نی دیس.کاله گفت بله. ولی به صورت خفیف. اولین کاری که کردم زنگ زدم به حاج‌خانوم اونم مونده بود خوشحال باشه یا ناراحت.ولی در هر حال خدارو شکر کردم. اولش که رفتم تو زیر زمین جواب اِم‌آر‌آی رو بگیرم تا گرفتم توضیحاتشون آوردم نوشته بود به صورت خفیف. اولش ناراحت شدم ولی وقتی رفتم دکتر گفت تو با این مسئله نمیتونی سربازی بری.البته هنوز صددرصد نشده!!تا کارت نیاد دستم و از مرز عبور نکنم مطمئن نیستم.

پریروز پای  خسرو در حال سرچ در مورد بیماری دیسک بودم. همون موقع هم داشتم با حاج‌خانوم حرف میزدم اونم سر کار پای اینترنت بود. گفت بگو منم بگردم منم گفتم بزن هر.نی دیس.کال چیست؟ خودم هم همزمان تو گوگل زدم!! فکر میکنید چی دیدم ؟؟؟ نه جان من فکر میکنید چی دیدم؟؟ دومین و سومین سایتی که آورده بود چلمن‌خان بود. من برق از سه‌فازم پرید نمیدونستم چه خاکی بریزم سرم فقط سریع گفتم نه بزن دیسک ک.مر. همون موقع هم اومدم وسطش یه نقطه گذاشتم. و خطری بود که از بیخ گوش گذشت خلاصه.




تاریخ آخرین ویرایش:- -

چلمن خسته . چلمن ...!

نوشته شده توسط:چـُـلــمَــن خـــان
یکشنبه 11 بهمن 1388-11:07 ب.ظ

خیلی حالم خوبه خیلی اوضام به روال داره پیش میره خیلی همه چیزی اوکی میباشد بعد بیا یک عالمه بنویس با یه ریست شدن سیستم همش بپره اون موقست که خسرو یه توسری از من به همراه چار پنج‌تا فش آبدار دریافت کرد.

این روزا سختترین کاری که یک انسان میتونه انجام بده تحمل کردن من در این شرایطه که حاج خانوم به بهترین نحو ممکن داره انجامش میده. داد میزنم غر میزنم فش میدم به عالم‌وآدم. پاچشو میگیرم یخورده ساکت میشه کِز میکنه یه گوشه بعد چند دقیقه دوباره سروع میکنه به شوخی کردن و شیطونی.تا بلکه روحیه من بیاد سر جاش. امیدوارم روزی برسه که همه این محبتاشو جبران کنم.هفته دیگه اعزام هستم افتادم ارتش توی تهران.
امروز رفتم اِم‌آرآی دادم برای کمرم چون داشت اذیتم میکرد و روز سه‌شنبه هم میرم جواب رو میگیرم توی همون بیمارستان هم وقت دکتر دارم تا نظرشو بگه. نمیدونم از یه طرف دعا کنم که دیسک باشه پس شکر سلامتی که همیشه دارم چی میشه؟؟ من که همیشه به خدا میگم شکر برای سلامتی که به من دادی.از یه طرف هم معافیت افسردگی و روحی هم طبق تحقیقاتی که کردم خیلی بده و حتی حق رانندگی رو هم میگیرن از آدم. و فقط الان دوراه دارم یا تپش قلب یا دیسک کمر.فقط از خدا خواستم که هرچی خیره برام پیش بیاره. این چند روز هم هِی میگفتم برم آپ کنم هِی میگفتم حسش نیست بزار فردا خلاصه هی امروز و فردا کردم تا رسید به الان که گفتم چند خط بنویسم.این هفته و هفته آینده سختترین دوران عمرم رو پشت سر میزارم.

پ.ن:دوستان و خوانندگان گرامی کمترین کمکی که توی این شرایط میتونن بهم بکنن اینه که اگر کسی توی فامیل شما دکتر هست لطفن بپرسین هر.نی دیس.كال با علایم كلینیكی و رادیولوژی چیست ؟؟



تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 12 بهمن 1388 04:50 ب.ظ

از طراحی قالب تا صحبت با خدا

نوشته شده توسط:چـُـلــمَــن خـــان
سه شنبه 6 بهمن 1388-06:15 ق.ظ

دیروز صبح طراحی قالب دوست خوبم پرتقال رو شروع کردم و تا عصر تمومش کردم.البته اون چیزی نبود که خودم میخواستم ولی سعی شد طبق سفارش خود ایشون عمل بشه.برای دیدن قالب میتونید به اینجا برین!!
امروز ظهرم یک قالب دیگه شروع کردم که قالب بسیار حرفه‌یی و سنگین و زیبایی بود اولش فکر میکردم از پسش بر نمیام ولی ساعت 10 شب به اتمام رسید ولی حیف که نمیتونم بزارمش اینجا.
اصولن مواقعی که بدون برنامه‌ریزی قبلی میریم بیرون با دوستان خیلی بیشتر خوش میگذره. ساعت 10 آقای پرفسور اس‌ام‌اس داد که میای بیرون گفتم آره و قرار گذاشتم سر کوچه وقتی اومد دیدم پیادست و مجبور شدم من ماشین رو بیارم. خلاصه با دوستان دور هم جمع شدیم و چیکار کنیم چیکار نکنیم دیدم یکی از این کارگاههای مبل سازی دم خونه آقای کودکِ‌درون یه نیم ست مبل, چوباشو  انداخته دم در ما هم مثل این آشغال جمع‌کنا!!! چوبارو شکستیم و در صندوق عقب ماشین جا دادیم و با خرید اغذیه‌یی از جمله سیب‌زمینی و سوسیس راهی پارک جنگلی شدیم. از اونجایی که دیروقت بود باید میگشتیم جایی رو پیدا میکردیم که این برادرایی که میان گیر میدن میگن مجموعه تعطیله آتیشتو خاموش کن برو نباشن و نبینمون. هوا کاملن شمالی بود وقتی از ماشین پیاده شدیم احساس کردم تو جنگلهای سیسنگان هستم. آتیش با اینکه داشت بارون میومد خیلی زود برپا شد و تا ساعت 1.30 بامداد که اونجا بودیم این برادران مجموعه تعطیله هم نیومدن ولی عوضش من از ساعت دوازده هر پنج دقیقه میگفتم مجموعه نعطیله آقا آتیشتو خاموش کن برو که اواخرش دیگه با گدازه‌یی از آتش تهدید شدم که خفه‌شم وگرنه جیز میشم منم خفه‌خون گرفتم. اما همه این لذتهاش به کنار پیاده‌روی تنها زیر بارون با بوی شمال توی تاریکی جنگل و سکوتش هم به کنار. همه چیز شمالی بود به غیر از درختاش که اینجا کاج بود ولی تو جنگل سیسنگان درخت کاج نیست.بازم دیدم همه جا ساکته و خدا داره با این منظره بزرگیشو بار دیگه نشون میده احساس کردم اندکی نزدیک شدم بهش .بدنم مور مور شد یه حس غریبی درونم به وجود اومد نا خواسته اشکم در اومد و هرچی از بچه‌ها دورتر میشدم هِق هِق گریه‌هام هم بیشتر میشد بازم باهاش حرف زدم. بهش از مشکلاتم گفتم و بهش یاد‌اوری کردم که نکنه منو یادت بره بهش گفتم من سالهاست گریم در نیومده حتی در از دست دادن عزیزترین کسانم. به بزرگان عالم قسمش دادم که کمکم کنه. وقتی به آسمون خیره شدم و دیدم ماه داره از زیر ابرها کم کم در میاد بهش گفتم آخدا اوس کریم مددی کن مرا که از این وضعیت در بیام. کلن اینجور مواقع احساس آرامشی بهم دست میده که با خوندن رکعتهای متمادی نماز و خوندن قران و ادعیه یک درصدش هم بهم دست نمیده و نداده !!
کلن آقای مارمولک راست گفت که راه‌های رسیدن به خدا بسیار است فقط  تو خوندن مفاتیح و این چیزا نیست که برادر من!!


ساعت 3.45 صبح!!


تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 6 بهمن 1388 03:46 ق.ظ



  • تعداد کل صفحات:15 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...